پا به پاىِ همه ى خاطره هامان ز وصال
دست در دستِ غم و حسرت و اندوه و خيال
همه شب مى روم از دستِ دلم سوى زوال !
باز كن پنجره را
روى اين عاشقِ "ناكام" و پريشان احوال ...
من در انديشه ى تو
من در انديشه ى عشق
من در اين ظلمت و خاموشىِ شب
غرقِ تاريكىِ گيسوى توام ،
زلف تو عاشق و دلباخته ى عطر نسيم ،
پيچشش موج به پهناى خليج ،
قامتش سرو كه از شوق نسيم ،
مى كند رقص به زيبايىِ بيد ؛
كاش مى شد كه شبى !
از دل زلفِ سياهِ تو گذر مى كردم
تا سحر بر رخِ ماهِ تو نظر مى كردم
و همانجا همه ى عمر به سر مى كردم ...
واى از اين بخت و از اين طالع تار ،
من در انديشه ى گيسوىِ تو آشفته و زار !
زلف تو برهم و آشفته تر از وقتِ قرار !
كه يكى تارِ سفيدش شده چون ريسه ى دار !!!
ناكام ٣٤٣
برچسب: من در اندیشه ی آنم که روان برتو فشانم,گیسوان تو در اندیشه ی من,
نویسنده: کوروش قاسمیپور