با یـاد تـو و نـکـهـت ایـن عـشـق دل انـگـیـز
امـشـب بـه تـن ظـلـمت خـود سـبــز کشیدم
چشـمـم به رهـت مـنـتـظـر و دل به هـوایـت
در آیـیـنـه ی دل ، رخ دلــجــوی تــو دیـدم
بـس خـیـره شـدم بـر رخ تـو از پس این قاب
بـنـد ، عـاقـبـت از زلــف سـیـاه تـو کـشـیدم
در خـرمن مـوهـای تو گـم شد دلم ، افسوس
چـنـگـی زدم و نـغـمـه ی وصـلـی نـشـنـیـدم
گـیـسـوی بـلند تـو بـلند از شـب یلــداسـت
ای نـاب تـریـن واژه ی هـر صـبـح سـپـیـدم
هـرچـند شـدم شـهـره به رسـوایی این عشق
دم بـسـتـه و غــیـر از تـو و تـو ، هیچ ندیدم
تو کعبه ی عشقی و من از هجر تو عمریست
مـشـغـول طــواف تــو در احـــرامِ سـفـیدم
بــرگــیـر قــرار ای دلِ «نــاکــام » که شاید
بــاز آیـد و پـایـان نـهـد ایـن عـمـرِ عَـنیدم
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ساعت 18:18 توسط آشنا|
برچسب: کعبه,
نویسنده: کوروش قاسمیپور