خرید بک لینک

نازنینا یاد داری بود ما را هم قراری؟

یاد داری در خزان هم بود ما را نو بهاری؟

در هوای وصل تو تا دل به کوی تو نهادم

یاد داری برق چشمت زد به بنیادم شراری؟

روزگاری یار خواندی اینک اما همچو اغیار

از چه رو اینگونه با من می کنی ناسازگاری

نکهت زلف سیاهت بر مشام جسم زارم

مانده و درماندم اینسان در سرای بی قراری

رفتی و با داغ هجران خم نمودی قامتم را

بی وفا من از وفایت داشتم بس انتظاری

از کفم بردی اگرچه عقل و دین و اختیارم

لیک بنگر مانده بر دل عشق پاکت یادگاری

روزها را بی تو بر خود تیره می سازم که شبها

با خیالت زنده سازم شیوه ی شب زنده داری

آنقَدر از هجر تو با دیده ی گریان بنالم

تا کزین ماتم اجل سازد برای من مزاری

گر نمی آیی به بالین بر سر خاکم گذر کن

زلف افشان کن ولی اینبار بهرِ سوگواری

لحظه ای بنگر به خاک سرد "ناکامی" که روزی

می ستاندی با نگاهی از غم روحش غباری ...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 16:20 توسط آشنا|

برچسب: افشان, نویسنده: کوروش قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 5:09

صفحه بندی