خون شد دوباره اين دل از هجران نيامدى
امروز روز خاطره ها بود و عهد ما
عمرى گذشت و بر سرِ پيمان نيامدى
جانا ببين چگونه سرِ كوى و برزنت
ماندم به انتظارِ تو گريان نيامدى
در انتظار روى تو چشمم سپيد گشت
يوسف شدى و جانب كنعان نيامدى
از نورِ چشم و نكهت آن زلف پر خَمت
گشتم ميان باغ ، غزل خوان نيامدى
ديدى كه آسمان به بدِ حالِ من گريست ؟
اما تو باز در دلِ باران نيامدى
بگذار ساده تر بنويسم ز درد خويش
لايق نبوده ام كه تو مهمان نيامدى
اينجا هنوز عطر وجود تو جارى است
دانم چرا به سوى گلستان نيامدى
ولله درد هجر تو "ناكام" را شكست
هر لحظه بى تو گشت پريشان نيامدى
٢٠تير ١٣٩٥
بوستان
ناكام ٣٤٣